محمد بيومي مهران ( مترجم : سيد محمد راستگو )

132

بررسى تاريخى قصص قرآن ( فارسى )

دانسته همان خدايانى را مىپرستند كه توان آفريدن چيزى را ندارند . آنگاه ابراهيم ( ع ) آشكارا با آن مردمانى كه براى مناظره با او آمده بودند ، گفت كه در حق خدايانشان تصميم برگشت ناپذيرى گرفته است : « وَ تَاللَّهِ لَأَكِيدَنَّ أَصْنامَكُمْ بَعْدَ أَنْ تُوَلُّوا مُدْبِرِينَ » . آنگاه اين تدبيرى را كه مقرر داشت ، مبهم گذارد و به روشنى از آن سخن نگفت ، و سياق آيات ذكر نمىكند كه مردم چگونه او را پاسخ گفتند ، شايد هم آنان به اين مطمئن بودند كه او نخواهد توانست در حق خدايانشان بدانديشى كند ، در نتيجه او را به حال خويش رها كردند : « فَجَعَلَهُمْ جُذاذاً إِلَّا كَبِيراً لَهُمْ لَعَلَّهُمْ إِلَيْهِ يَرْجِعُونَ » . آنگاه آن معبودان يك باره به پاره‌هاى خرد سنگ و چوب‌هاى درهم شكسته تبديل شدند ، مگر آن بت بزرگ كه ابراهيم او را بر جاى گذارده بود تا مگر از او باز پرسند كه اين رخداد چگونه با حضور او اتفاق افتاده است و چگونه او از خدايان خردتر دفاع نكرده است ، و شايد هم به عكس اين قضيه دست يابند و به خرد خويش روى آورند و دريابند كه پرستش اين بتان تا چه مايه سست و بىپايه است . آن قوم باز آمدند تا خدايان خرد و ريز شدهء خود را بنگرند ( مگر آن بت بزرگ ) ، امّا هرگز از او چيزى نپرسيدند و با وجدان خويش نيز خلوت نكردند تا حقيقت امر را از آن باز پرسند كه اگر اينان خدا بودند ، پس چگونه چنين مصيبتى دامنگيرشان شد ؟ از آن گذشته چرا آن بت بزرگ به دفاع از آنان برنخاست ؟ چرا كه خرافه خرد آنان را از انديشه باز داشته و تقليد افكارشان را چنان دربند كرده بود كه توان انديشه و تدبر را از كف داده بودند ، از اين روى چنين پرسش طبيعى را وانهادند و تصميم گرفتند كه از بت شكن و كسى كه چنين كارى را مرتكب شده بود ، انتقام بگيرند . « قالُوا مَنْ فَعَلَ هذا بِآلِهَتِنا إِنَّهُ لَمِنَ الظَّالِمِينَ » . آنگاه بود كه به ياد آوردند كه ابراهيم عملكرد پدر خويش و همراهان او را در پرستش بتها ناپسند مىدانست و آنان را بيم مىداد كه پس از آنكه [ از معبد ] باز گردند ، در حقّ بتانشان تدبيرى خواهد انديشيد : « قالُوا سَمِعْنا فَتًى يَذْكُرُهُمْ يُقالُ لَهُ إِبْراهِيمُ » . از اين عبارت چنان بر مىآيد كه ابراهيم ( ع ) در آن زمان جوان و كم سن و سال بود ، كه خداوند متعال او را به راهيابى نواخت و در نتيجه پرستش بت ها را نا خوش داشت و آنها را درهم شكست . امّا اينكه آيا در آن زمان خداوند او را به پيامبرى بر انگيخته بود يا اينكه به الهام الهى پدرش را دعوت كرد و دو گانه پرستى قومش را نپسنديد ؟ در نگاه سيد قطب نظر دوّم پذيرفتنى تر است ، امّا اين احتمال نيز وجود دارد كه آنان براى خرد شمردن شأنش او را « سَمِعْنا فَتًى » گفته باشند ، زيرا از عبارت « يُقالُ لَهُ إِبْراهِيمُ » چنين بر مىآيد كه از كار و بارش چندان